سه شنبه , مهر ۵ ۱۴۰۱

در قطار

دو شب قبل با قطار اومدم سمت جنوب. من در تاسیسات نفتی جنوب غرب ایران کار می کنم و هر دوشنبه با قطار میام سر کار و هفته بعد بر می گردم خونه و این زندگی من است. این سفرهای قطاری همیشه یه خاطره خوب یا بد توی ذهن آدم باقی میگذاره.

اون شب حدود ساعت یازده شب سوار قطار شدم. ۸ نفر بودیم در کوپه ۶ نفره که خب یعنی دو نفر بلیت نداشتند و همینطور نشسته بودند. به ترتیب یه پیرزن با لباس محلی لری(مسن بود شاید حدود ۸۰ ساله بود) با نوه اش که دخترخانم جوونی بود و سرش رو هم بالا نمی آورد، یه زوج جوان روستایی (از اهالی اطراف اراک)، یک زوج میانسال دزفولی که فقط اینها حرف می زدند، یه پیرمرد عرب لاغری با دشداشه ای کثیف. انگار نقشه جغرافیایی روش داشت و در نهایت من که از شلوغی کلافه بودم و منتظر و کنجکاو که رییس قطار بیاد ببینم کی باید بره بیرون.

مرد عرب و من رفتیم اون بالا کپیدیم. زوج دزفولی هم واسه ثواب بردن پیرزن و نوه اش رو که بلیط نداشتن نگه داشتن و این شد مایه دردسر. تا ساعت ۲ نصفه شب بیدار بودن چون اصولا هوا برای نفس کشیدن کم بود، چه برسه به جا واسه خوابیدن!

عرب هم که سر بند سیاهش رو دور سر پیچید و خوابید!بسیار خوش مشرب و خوش اخلاق بود. قبل از اینکه از خواب بی هوش بشه مرتب سوال می کرد و به زحمت میتونستم حالیش کنم که مثلا فردا صبح قطار ساعت چند میرسه به مقصد. اصولا در قطار ها همیشه این زمان رسیدن سر صحبت رو باز می کنه.

صبح ساعت ۶ گوشی اش زنگ خورد و هی الو الو کرد و قطع کرد و گفت که کسی توش نبوده! این کار چند بار تکرار شد تا دیگه کفرم دراومد. گفتم باباجان مدیر پروژه ای کسی هستی که از حالا اینقدر باهات کار دارن؟

زنگ بعدی که خورد، گوشیش رو گرفتم دیدم آلارم بیدارباش موبایلش، زنگ اصلی نوکیا بود!!! مونده بودم بخندم یا گریه کنم! می گفت خودش بچه ها عوض می کن!

پنج شنبه، ۲۴ اَمرداد ۱۳۸۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *